اشعار ناصر کشاورز
برگهای اسفناج
تازه بود و سبز و تُرد
مادرم از لای آن
یک دو برگی کند و خورد
گفت: اَجرش با خدا
اسفناجش گِل نداشت
قیمتش هم بد نبود
روی هم، مشکل نداشت
حس خوب مادرم
شد نسیمی مهربان
نرم و آهسته وزید
رفت توی آسمان
از دعایش آسمان
ابر شد باران گرفت
باغ سبزی کارها
زیر باران جان گرفت
170
0
3
درد نوعی آلارم
یا همان هشدار است
او به ما می گوید
مشکلی در کار است
بد زبان است، اما
نیت او نیک است
ارتباطش خیلی
با بدن نزدیک است
او نگهبانی خوب
در تن آدمهاست
هوشیار و بیدار
مثل مادر با ماست
پس بیا ممنون از
درد هامان باشیم
جای غرغر کردن
فکر درمان باشیم
116
0
5
آشم نمکش کم بود
گفتم به نمکپاشم
یک ریزه نمک داری؟
مهمان شما باشم
چشمش که به آش افتاد
خوشمزگی اش گل کرد
آهسته در خود را
پیچاند و کمی شل کرد
یکدفعه درش افتاد
با هر چه نمک در آش
با خنده و شوخی گفت
مهمان منی خوش باش!
گفتم بله هر کاری
اندازه و حد دارد
خوشمزگی بیجا
پایانه ی بد دارد
110
0
5
مامان من ده جور چسب
انبار کرده در کمد
بسیار لذت می برد
از چسبکاریهای خود
هر وقت چیزی بشکند
او حاضر و آماده است
تعمیرشان با چسبها
خیلی برایش ساده است
از چسب آهن دارد او
تا قطره ای و چسب چوب
یا چسب زخم و چسب درد
از هر کدامش نوع خوب
دنبال چسبی خاص خود
هر روز توی گوگل است
در جستجو دیدم زده:
"چسبی که مخصوص دل است"
94
0
5
ای همیشه در سکوت!
پر صداتر از درخت
با تو باز میشود
قفل هر سؤال سخت
ای درخت مهربان!
ای معلم عزیز!
جمله جمله، برگ برگ
در نگاه من بریز
ای که برگهای تو
باز در نگاه ماست!
چون هزار آینه
ساده و جهاننماست
ای درخت من! بگو
با صدای کاغذی
چیست راز سبز این
برگهای کاغذی؟
73
0
5
دیشب پدربزرگم
آمد به خانه ی ما
باز او مرا بغل کرد
بوسید صورتم را
مادر برای او زود
یک چای تازه آورد
او خسته بود و پایش
انگار درد می کرد
با خنده باز از من
پرسید: در چه حالی؟
کردم تشکر از او
گفتم که: خوب و عالی
در دستِ پیر او بود
باز آن عصای زیبا
خندید و قِلقِلک داد
با آن عصا دلم را
1317
1
3
وقت غروب است
خورشید زیباست
مثل عروس است
از دور پیداست
یک ابر نازک
افتاده رویش
مانند یک تور
بر روی مویش
داماد پس کو؟
او توی راه است
من شک ندارم
آقای ماه است
جشن عروسی
در آسمانهاست
صدها ستاره
مهمان آنهاست
570
0
5
به سیب گفتم
سلام خانم!
پیامتان چیست
برای مردم؟
سکوت کرد او
نگفت چیزی
به برگ خود داد
تکان ریزی
خدای من! سیب
چه قدر ناز است
اشاره می کرد
سر نماز است
1472
0
3.82
متن شعر ستاره کلاس فارسی دوم دبستان
از ناصر کشاورز
باد آسمان را
دیشب تکان داد
سه تا ستاره
در دستم افتاد
بودند آنها
بسیار زیبا
یک دانه اش را
دادم به بابا
آن دیگری را
دادم به مادر
دیدم که مانده
یک دانه دیگر
آن را به بالا
پرتاب کردم
این کارها را
در خواب کردم
71793
19
3.68
يك دانه چوب كبريت
شمع تولدم بود
مهمان من در اين جشن
تنها دل خودم بود
شايد به كارهايم
یا شعر من بخندي
كيك تولدم بود
يك تكه نان قندي
يك مورچه مرا ديد
يك ذره كيك هم خورد
يك ريزه كند و آن را
با خود به لانه اش برد
در راه هر كه را ديد
دعوت به جشن ما كرد
برگشت و چند مهمان
همراه با خود آورد
با اين كه دوستانش
خيلي زياد بودند
از كيك كوچك من
خوردند و شاد بودند
3180
2
4.41